آیدین حبیبی
متولد تیر ۱۳۶۰ تهران
دارای دیپلم ریاضی هستم و تاکنون موفق به اتمام تحصیلاتم در دانشگاه نشدم.
بعد از گرفتن دیپلمم تا الان تقریبا تمامی ۱۰ سال رو کار کردم. ابتدا در یک شرکت خدمات کامپیوتری مشغول به کار شدم و تقریبا آشنایی حرفهای من با کامپیوتر از آن زمان بود. اول اسمبل کردن و راه اندازی کامپیوتر را یاد گرفتم و بعد کمکم شروع به رفع مشکلات سخت افزاری و نرم افزاری کردم. بعد از کسب مهارتهای کافی، کار سرویسهای دورهای شرکتهای مختلف و مراجعه حضوری مشترکین برای رفع مشکلات مختلف به من سپرده شد. حدودا سه سال در این کار مشغول بودم.
حدودا چند وقت بعد از خرید سربازی که ۲۱ روز برای دوره آموزشی مشغول بودم، برای اولین بار به نمایشگاه Gitex در دوبی رفتم که قرار بود دو هفتهای در آنجا بمانم. در حین بازدید نمایشگاه از سوی یکی از اقوام که در آنجا نمایندگی چند برند مختلف را داشتند، پیشنهاد کاری دریافت کردم. قرار شد که برای دو هفته کار کنم و اگر طرفین راضی بودند، کار رو شروع کنم. این دو هفته هم شد یک دوره سه ساله دیگه از زندگی من. سال اولش خیلی سخت مشغول کار بود، و مسئولیت داشتم که در دو نمایندگی شرکت کار فروش انجام دهم. از آنجایی که این شرکت نمایندگی فروش محصولاتی مانند Creative, MSI, Belkin, Microsoft و غیره رو در دوبی داشتند و من هم علاقه زیادی به این محصولات داشتم، سپری کردن تمام روزم با این محصولات کار خیلی سختی نبود. بعد از یک سال مدیر یکی از نمایندگیهای این شرکت شدم و برای دو سال بعد نیز به این کار مشغول بودم. اولش خیلی سخت بود، چون اولا من تجربه مدیریت فروشگاه رو نداشتم و دوما این بزرگتری فروشگاه از نمایندگیهای این شرکت بود. ولی خوشبختانه بعد از چند وقت کارها رو به راه شد.
بعد از دوره سه ساله دوم، از دوبی برای ادامه تحصیل به قبرس رفتم و رشته “روابط عمومی و تبلیغات” رو انتخاب کردم. اولش فکر می کردم که شاید بعد از گذشت ۶ سال از تحصیل شاید اصلا نتونم خودکار دستم بگیرم چه برسه به درس خوندن تو دانشگاه. ولی خوشبختانه از درس خوندن خیلی لذت بردم و تونستم تو ترم اول جزء بالاترین معدل ها بشم. ولی متاسفانه در ترم دوم به دلیل مریضی بابام مجبور شدم که به تهران بیام و چه خوب که تونستم چند ماه آخر زندگیش رو پیشش باشم. بعد از فوت بابام هم در تهران موندم و در شرکت سامسونگ (سام سرویس) مشغول به کار شدم.
اولش در قسمت تبلیغات کار ترجمه انجام می دادم. بعدش در قسمت بازاریابی قسمت موبایل که در اون موقع به تازگی راه اندازی شده بود، مشغول شدم. تجربه خوبی بود. بعد از اینکه مسئول کامپیوترها از شرکت رفته بود و من هم در کامپیوتر تجربه داشتم، کار نگهداری و پشتیبانی به من سپرده شد. هم زمان شرکت سام سرویس یکی از نمایندگیهای شرکت ایرانسل رو گرفت و من هم کار راهاندازی شبکه و اینترنت و ارائه سرویس و پشتیبانی تمامی کامپیوترهای اپراتورها نیز به من سپرده شد. برای حدودا شش ماه صبح ها در سام سرویس مشغول بودم و بعد از ظهر به سام فون (نمایندگی ایرانسل) می رفتم. از این کار راضی بودم و احساس خوبی داشتم. متاسفانه این شرکت بعد از شش ماه به دلیل تصمیم مدیران جمع شد و اکثر کارمندان نیز به سام سرویس منتقل شدند. من هم تمام وقت در سام سرویس مشغول شدم و فرصت کردم تا به کارهای دیگه از جمله راهاندازی سایت جدید سام سرویس، سایت ارتباط مشتریان سامسونگ و چند سایت دیگه بپردازم. کمکم منتظر پایان سه ساله دوره سوم بودم و باورم شده بود که هر سه سال یک بار باید منتظر تغییر باشم. راستش هم از تغییر خیلی لذت می برم و همیشه هم ازش استقبال می کنم. منتها این دفعه به جای سه سال شد چهار سال. از سامسونگ هم با کلی خاطره اومدم بیرون و یه مدت شروع کردم کارهایی که خیلی از انجامشون لذت می بردم. راستی یه بار دیگه هم سعی کردم که درس بخونم. اونم تو دانشگاه استرالیایی در تهران (مجتمع فنی تهران) بود که یه ترم آی.تی خوندم. ولی اون رو هم نتونستم ادامه بدم.
یه سالی بود فرانسه میخوندم، همینطور عکاسی رو یک سال بود که شروع کرده بودم به صورت حرفه ای یاد گرفتن. بعدش شروع به یاد گرفتن کیبورد کردم. خیلی احساس خوبی بود. چندین سال پشت سر هم افتاده بودم بین روزمرگی بدون اینکه خودم بفهمم. تازه متوجه شدم که چیزهای زیادی بود که در این چند سال من اصلا متوجه نبودشون نمی شدم. الان هم حدود ده ماهی بود که تصمیم گرفته بودم که تنها کاری که میخوام بکنم اینه که هیچ کاری نکنم. و همین کار رو هم کردم. اینقدر حس خوبی که وقتی از خودت و تصمیمت مطمئنی: وقتی پیشنهاد کار می شد، با کمال اطمینان می گفتم نه. خیلی ممنون. نمی خوام فعلا کار کنم. تا اینکه یه پیشنهاد از سروش ایوبی (کتاب اول) گرفتم که به نظرم جالب اومد. قرار شد که برای راه اندازی تلویزیون اینترنتی، و سایت و سرویس های جدید بهشون مشاوره بدم. من هم خیلی خوشحال شدم و از این همکاری لذت می برم.
قربانت
خیلی لذت بردم
مثل همیشه بهترینی
موفق باشی
@یاسر
یاسر عزیز خیلی ممنونم
آقا شما قدر خودت را بدونی کارت خیلی درسته
یاشار جان خیلی محبت داری.
This was so honest ‘n’ sweet. I really liked it, touched in fact. I’m sure u r gonna make the rest of ur dreams come true..All the best
Very kind of you. I appreciate your nice comment on my bio
لبخند با تمام وجود
چه چیزی از این بهتر
با سلام
بیو گرافی زیبا ی شما را با رنجها ومرارتهائی که متحمل شدهاید خوانم. که نشان میدهد انسان با اراده و پر کاری هستید . اما تعجب از این که حالا وقت استفاده از این تجربه های گرانبهائی است که گران بدست آوردهاید. چرا هیچ کاری نکنید؟. با آرزوی موفقیت برای شما که همیشه موفق بوده اید.
@سیامک-ترکاشون
سیامک جان خیلی ممنون از لطفت،
راستش اون داستان برای سال پیش بود و در اون زمان نیاز داشتم که کاری نکنم و الان هم بعد از مدتی که ازش گذشته و اتفاقات رو مرور میکنم، فکر میکنم که بد نبود که اینکار رو کردم. الان هم دوباره کمکم دارم برمیگردم به کار کردن.
روز خوبی داشته باشی،
جدا نوشته هاتم مثل خودت دوست داشتنی هستند. امیدوارم خیلی زود اون مسیری رو که سه سال و به ۵۰ سال تبدیل میکنه رو زود پیدا کنی و از باقی زندگیت بیشتر لذت ببری.
قربانت
مصطفی
@مصطفی-کینگ سابق!
مصطفی جان ممنون